خـرگــوش هــا⦳ 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟏


چپتر اول و اینم یکی از قدیمی ترین رمان هایی که دارد خاک میخورد!
و البته مقدمه نسبتا جنجالیش @-@
نکته: لازم به ذکر که رمان در حال تایپ هستش و برای همین چپتر بعدی رو کی میدهم، خدا میداند!
مقدمه
راز چیست؟
آن رازی که در آن ساختمان شیشه بلند قرار دارد. رازی در میان دستان خون آلود دخترک... دستانی که با تمنا شیشهای تار، که دید را مبهم میکند، آن را چنگ زده...
این چه رازی است که برایش قتل عام میشود... جنایت و انتقام سراسر شهر را فرا میگیرد...
رازی که پای جنایات را به شهر بازی میکند و بلند قامت ها با ماسک لبخند از آن پذیرایی میکنند و بساط ورودش را به شهر فراهم میکند...
شهری که هیچوقت روی خوشی ندیده...
شهری که بار ها پس زده شده... بار ها رنج و درد را تحمل میکند، به امید دیدن یک پرتوی از روشنایی...
شهری دلشکسته اما پر از امید، میل به زنده ماندن در وجودشان جولان زده است...
این کلمات در ذهنشان ملکه شده است: اگر تاریکی نبود روشنایی دیگر معنا نداشت...
تنها دلخوشی این روز ها همین کلمات حک شده در ذهنشان بود...
با تکیه به این افکار، بلند شدن، بلندشدن تا خودشان را از منجلاب خون آلود -که هیچ نقشی در وجود آن ندارند و نداشتند- بیرون بکشند...
برایشان مهم نیست که قرار است چه به سرشان بیاید، به راهشان ادامه میدهند...
ادامه میدهند... برای زندگی شاد و به دور از هر گونه غم و حسرت و درد...
نویسنده: |•گیلدا نوربخش☘•|
فصل اول:
در دام کیش و مات
chapter 1 (چپتر اول)
شب است و شهر مه آلود. در کنار مه آلود بودن شهر، قطرات باران یکی پش از دیگری فرود میآمدند. مقصد این الماس های گرانبها، جایی بود بود با ساختمان های بلند که تا آسمان قد میکشیدند و مردمانش انقدری در زندگی خود غرق بودند که ارزش این قطره های اشک باران را نمیدانستند. جایی که مردم انقدر درگیر خود و این و آن شده بودند که یادشان رفته بود از کجا به کجا رسیدهاند. جایی که حتی اگر سعی میکردند، نمیتوانستند دیگری را نجات بدهند و ارزش انسانیت به فراموشس سپرده شده بود. جایی که برای یک کودک اینطور معنا میدهد: دنیایی ترسناک!
***
- خب؟
-و بعدش برای بار سوم صدایی اومد! شنگول رفت پشت در و با صدای بلند گفت:"کیه کیه در میزنه؟!"...
دختری جوان و زیبا با موهای قهوهای لخت بلند، در حالی که کتاب قصهای در دست داشت، با لحن شاد ولی آرام و کودکانه، برای دخترک میخواند. ساعت از دوازده شب گذشته بود؛ ولی آن دختر جوان و دخترک پنج ساله هنوز بیدار بودند. هر دو در اتاق بچگانه، روی تخت خواب دراز کشیده بودند.
دختر جوان به تاج تخت تکیه کرده بود و در حالی که دخترک را در آغوش داشت، داستان کودکانه را برای او میخواند. دخترک نیز در آغوشش دختر جوان، با چشم های نیمه بسته و خواب آلود داستان را گوش میداد و هر از گاهی خمیازه میکشید.
دختر جوان وقتی این همه حجم خواب آلودگیاش را دید، ضربهای آرام به پشتش زد و گفت:"امروز خیلی خسته شده سوفیا!"
اتاق، اتاقی بزرگ و پر از عروسک های رنگی جوراجور بود. از همان اتاق خواب هایی که با رنگ های کودکانهاشان به آدم آرامش میدهند.
چندی بعد، دختر جوان آخرین کلمات از کتاب را خواند و کتاب را بست. سوفیا خمیازهای کشید. دختر تعجب کرده بود و لبخندی به لب داشت گفت: "چیشده؟چرا نخوابیدی؟ خوشت نیومد؟"
سوفیا به کتاب در دست هایش چشم دوخت و گفت: "جالب بود..." سپس سمتش چرخید و ادامه داد: "ولی جینا تو چرا معلم نشدی؟"
-چی؟ چطور؟
-آخه تو خیلی خوب میخونی! مثل بابا هابز!
جینا اول گیج بود اما چیزی نگذشت که فهمید منظورش از بابا هابز چه کسی است.
-آهااااا اون جریان داره... و خواهشا به دیوید نگو بابا هابز!
- چرااا؟
-ممکنه همه به اشتباه بیوفتن حتی من!
- باشه؛ ولی عمو دیوید خیلی بهتر تو میخونه!
-مگه برات داستان خونده؟
-آره!
سوفیا کتاب را ورق زد و به عکس گرگ اشاره کرد: "تا اینجا! کامل تر از تو!"
جینا سری از روی تاسف تکان داد و گفت: "باورم نمیشه!"
ناگهان صدای شکستن چیزی آمد. سوفیا هراسان چسبید و صورتش را در لباس سفید رنگ جینا قایم کرد. او دستش را محکم و سفت دور کمرش حلقه کرده بود و گویا نمیخواست از او جدا شود. جینا ابتدا نفهمید که صدای شکستن چه چیزی بود. شیشه یا ظرف و ظروف شکستنی؟ شایدم آینه؟ هر چه بود نمیتوانست نادیده بگیرتش.
سوفیا با صدای ضعیفی گفت: "جینا اون چیه... من میترسم!" جینا نیز حلقه دست های سوفیا را از کمرش باز کرد و گفت: "نگران نباش! من میرم ببینم چیه..."
جینا پتوی صورتی رنگ را کنار زد، از روی تخت بلند شد و کمر خمیده مانند شکارچی در حال شکار، اتاق را با روشنایی که داشت پیمود. سوفیا نیز پتو را محکم چنگ زده بود. جینا در اتاق را باز کرد. کامل بازش نکرد به اندازه یک شکاف باریک که بتواند راهرو را ببیند.
مردی قد بلند در حالی که خلال دندانی در دهان داشت، عرض اتاق را پیمود و از راه پله پایین آمد. زیر لب فحش رکیکی داد و گفت:《فکر کردیم چه اتفاقی افتاده!》
برای بار دوم دوباره صدای شکستن آمد، اینبار از همان اتاقی بود که جینا و سوفیا در آن بودند.
مرد شوکه برگشت و قدم هایش سرعت بخشید و در اتاق را با شتاب باز کرد... در عرض چند دقیقه اتاق به ریخته بود و در های کمد دیواری باز شده بود و تمامی لباس های بیرون ریخته شده بودند و پنجره اتاق باز شده بود. پردهِ پنجره در اثر وزش باد تکان میخورد و قطره های باران کمکم کف اتاق را نوازش میکردند.
او فورا از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و جینا را دید که سوفیا را بغل کرده بود و به سمت جنگل میدوید و تصویرش در تاریکی جنگل در حال محو شدن بود.
-گندش بزنه!
او فوراً اتاق را ترک کرد و در حالی که به نرده های راه پله چسبید رو به بقیه فریاد زد: 《رییس! جینا و اون دختر بچه فرار کردند!》
***
در زمانی که خیلی ها ارزش وفاداری را به خاک سپرده بودند، عدهای سعی میکردند تا این ارزش را زنده نگهدارند... حداقل میتوانیم بگوییم آدم هایی هم وجود دارند که کامل آلوده نشدهاند!
***
- مسافرین عزیز قطار تا پنج دقیقه دیگر حرکت میکند
چشمانش را باز کرد. صدای بلندگو دوباره طنین انداز ایستگاه قطار شد... دستش هنوز میسوخت و تیر میکشید. این زخم به او یادآوری میکرد تمامی اتفاقات رخ داده خواب نیست! از طرفی آرزو داشت، تمامی آن اتفاق خواب باشد؛ ولی ته دلش چیزی میخواست که آن اتفاقات خواب نباشد. خودش هم نمیدانست با خودش چند چند است.
سرش را میان دستانش گرفت. به صندلی تکیه داد و طوری سرش روی بالشتک صندلی واگن قرار داد که میتوانست سقف واگن را ببیند. چشمانش را بست تا شاید از سردردش و دردش کاسته شود.
واقعاً کار درستی کرده بود؟ سپردن یک دختر هفده ساله تازه به بلوغ رسیده و یک دختربچه پنج ساله به توماس وین کار درستی بود؟ واقعا چارهای جز این نداشت. واقعاً تنها راه حل این مشکلات بزرگ، همین بود؟ انقدری در افکار گوناگونش غرق شده بود که متوجه نشستن مردی مسن در کنارش نشد.
مرد مسن میتوانست حدس بزند که کسی که کنارش نشسته چه احساسی دارد و به چه چیزی فکر میکند. بنابراین ضربهای به شانهاش زد و گفت: 《مارکوس انقدر به اون دختربچه فکر نکن تو این شرایط این تنها کاری بود که میتونستی انجام بدی!》
مارکوس چشمانش باز کرد و زیر لب گفت: 《چه حلالزاده!》
مرد مسن لبخندی زد و با شوخ طبعی گفت: 《چیه انتظار نداشتی منو تو این قطار ببینی؟》
-بعیدم نیست! وین!
وین در کنار مارکوس نشست و کتش بلند مشکیاش را مرتب کرد و گفت: 《خب مارکوس همه چی مرتبه و بهت اطمینان میدم جای نگرانی وجود نداره! دیگه لازم نیست نگران آدم های آدمخوار و بیفکر باشیم!》
مارکوس همونطور که به پنجره واگن خیره بود، پرسید: 《چی به سر سوفیا و اون دختر میاد؟》
مرد متوجه شد که اتفاقات رخ داده به این راحتی از ذهنش بیرون نمیرود، پس سعی کرد که با جواب دادن به سوالات مارکوس خیال او را راحت کند: 《سوفیا بعد از گذروندن مراحل قانونی آزمایش به یک پرورشگاه امن میبریم. برای اینکه پدرش حق حضانت فرزند رو نداره...》
مارکوس با دقت گوش میداد و سخنان وین که به اینجا رسید حرفش را قطع کرد: 《و اون دختره... "هه را" چی؟》
وین سری تکان داد و گفت: 《هه را؟ باید بگم اسم قشنگی براش گذاشتی، اون واقعا زیباست...》
-وین! چی به سر 《هه را》 میاد و اون کیه؟
آقای وین گفت: 《خدای بزرگ! میدونستم که بازم در موردش سوال میکنی و میگی اون دختر کیه برای همین... مدارکی که جواب سوالت میده رو آوردم!》
مارکوس شاخ در آورد و وین سری تکان داد. وین از کیف دستی که به همراه داشت، پوشهای بیرون آورد و آن را سمت مارکوس گرفت. مارکوس فورا پوشه را گرفت، اما با تردید بازش کرد. این لحظه، لحظهای بود که او بالاخره درباره آن دختر عجیب میفهمید...
با دیدنش عکسش مطمئن شد که پرونده مال اوست.
مارکوس همانطور که پرونده را از نظرش میگذراند، کنایه زد: 《تخصصت تو جمع کردن زندگی نامه بقیهاس؟》
وین توجهای به کنایه مارکوس نکرد و گفت: 《جینا واتسون فرزند آرتور. باید بگم پیدا کردن سوابقش آسون تر از دیوید بود. اون دختر شانزده و نیم سالشه و حقیقتا اصلا بهش نمیخوره. بخاطر قد نسبتا بلندش که داشت فکر میکردیم هیجده سالشه...》
مارکوس زیر لب گفت: 《اون دختر هنوز بچه اس و شونزده سالشه اون وقت میخواد از یک بچه پنج ساله مثل خودش مراقبت کنه؟》
وین حرف مارکوس را تایید کرد و گفت: 《دقیقا ما تصمیم جینا رو به همون یتیم خونهای که سوفیا هست بفرستیم. برای هر دو شون خوبه》
مارکوس به وین نگاه کرد و گفت:《فکر نکنم نیازی باشه اون بره یتیم خونه. اون گفته که پدر خونده داره که هنوز زندست و تو دهکدهاس...》
-خب در واقع پدر خواندهاش صلاحیت نگهداری جینا رو نداره!
مارکوس گیج شد: 《صبر کن چی؟!》
وین پوشه دیگری در آورد و گفت: 《پدر خوانده جینا یک گانگستر هست که کلی خلاف مرتکب شده. فکر روحیه جنگی بودنش و خرابکار بودنش به این آقا رفته》
او عکس یک مرد تقریبا مسن ولی نسبتا جوان را نشانش داد. مارکوس عکس را گرفت و به عکس خیره شد. قیافه آقای داخل عکس برای او آشنا میزد اما او به خاطر نمیآورد.
در عین حال او یاد چندین دفعهای افتاد که جینا دستش را تاب داده بود و نزدیک بود بشکند و یا آن وقتی که یک مامور داخل مهمانی را به زمین زد و حتی مامور دیگری که دستش را شکست.
-معلومه که وقتی پدرش گانگستر از آب در میاد بعیده که دخترش شبیهش نشه...
مرد که نفسی از آسودگی کشید و انگار ماموریتش را به پایان رسانده بود گفت: 《مارکوس من بهت اطمینان میدم که جای نگرانی نیست. جینا از پس خودش و یک بچه بر میاد!》
او خواست تا کاغذ ها را پس بگیرد، اما مارکوس کاغذ ها را عقب کشید و آنها را از پوشه در آورد: 《میخوام که این اطلاعات پیشم بمونه تا زمانی که همه چیز آروم شد یک نگاهی بهش بندازم...》
در چهره وین یک آثار شکست بسیار ریز دیده میشد: "خب اگه اینطور میخوای باشه!"
مارکوس شک داشت که این اطلاعات واقعا صحت داشته باشد. او میخواست از خود جینا داستان زندگیش رو بشنود، چون میدانست که جینا به او نمیتوانست دروغ بگوید. چون دروغ گفتن را به هیچ وجه بلد نیست.
در این لحظه مردی سیاهپوش با اندام بزرگ ورزشی وارد واگن شد و در گوش وین چیزی را زمزمه کرد.
وین تقریبا فریاد زد: 《تو گفتی جینا فرار کرده؟ با اون دختره سوفیا؟!》
وین با عصبانیت از روی صندلی بلند شد: 《من که سر در نمیارم مردم این دهکده چه مرگشونه؟! واقعا کلی سوپرایز تو آستینشون دارند!》
با اینکه مارکوس میتوانست حدس بزند جریان از قرار است و تا حدودی فهمیده بود پرسید: 《چیشده؟!》
وین با همان عصبانیت که در لحنش بود اما کمی خوابیده بود: 《جینا سوفیا رو برداشته و از خونه زده بیرون!》
مارکوس شوکه شد. سردرگمی در رفتارش کاملا آشکار بود. موهایش را چنگی زد و با خودش زمزمه کرد: 《جینا واقعا چی کار داری میکنی؟...》
(پایان قسمت اول)
the end chapter 1